راستش موندم از کجا شروع کنم. هفته پیش از اوایل هفته علی سرفه و بدن درد شدید پیدا کرد. یکشنبه اداره نرفتم و علی رو بردم دکتر و با هزار ترفند آمپول زد و اومدیم خونه.

دوسه روز حسابی مواظب بودم که حسین مریض نشه اما خوب هر چقدر هم که این دو تا رو از هم جداکنم، باز محبت حسین خان گل می کنه و میره همش علی رو بوس می کنه. همین موجب شد که حسین هم از سه شنبه شب تب کنه و من باز بعد از یک روز سر کار رفتن، دوباره خونه موندم و حسین رو هم بردم دکتر و البته به علی هم گفتم که مدرسه نره چون ورزش داشتند و اگر می رفت دوباره حالش بد می شد.

پنج شنبه مدرسه علی جلسه بود. معلمشون می گفت هر روز حدود یک سوم یا بیشتر بچه های کلاس غایب هستند و من باید هر درس رو چند بار تکرار کنم.

حسین تا جمعه حالش بهتر شد، اما از جمعه شب سرفه هاش شروع شد، طوری که حتی نیم ساعت هم نمی تونست بخوابه و مدام سرفه می کرد. این حالتش تا دیشب هم ادامه داشت، طوری که مدام توی سرم صدای سرفه حسین بود.

شنبه اداره نرفتم. اما یکشنبه حسین رو پیش مامانم گذاشتم و اومدم اداره. به خاط سرفه های حسین جمعه شب و شنبه شب هم نخوابیده بودم. دیروز هم که رفته بودم اداره، بعد از ظهر واقعا خسته بودم.

وقتی رسیدیم خونه، حسین مدام به من چسبیده بود. تا ساعت ۶ من و حسین توی اتاق بودیم. علی هم این روزها امتحان ماهانه داره و باید ازش درس بپرسم. اما سردرد شدیدی داشتم. راستش اصلا از نظر روحی هم حال مناسبی نداشتم. یکهو طی یک اقدام متهورانه رفتم توی هال و آقای پدر رو که داشت تلویزیون می دید صدا کردم که دیگه نمی تونم حسین رو نگه دارم و سرم خیلی درد می کنه. بعد هم حسین رو گذاشتم توی هال و رفتم توی اتاق. حسابی برای خودم گریه کردم و یه قرص سردرد خوردم و فکر کنم خوابم برد.

ساعت ۵/٩ آقای پدر اومد صدام کرد. دیدم شام درست کرده، به حسین هم توی این مدت مایعات و غذا داده و .... حسابی حالم سر جاش اومد.

از نظ روحی دوباره شارژ شده بودم. شام خوردیم و بعد هم از علی علوم پرسیدم. داروهای حسین رو هم دادم. بعد که اون دوتا خوابیدند، با آقای پدر صحبت کردیم و خیلی آروم شدم.حسین هم الحمدلله دیشب سرفه هاش قطع شد و قرار شد امروز بره مهد.

صبح هم ساعت ۶ بلند شدم. بعد از راهی کردن آقای پدر و حسین و علی از ساعت ٧ تا ٩ به امر شریف نظافت منزل پرداختم که بعد از یک هفته مریض داری کاملا کن فیکون شده بود.

امروز برنامه پیاده روی صبحگاهی هم به دلیل کمبود وقت کنسل شد و ساعت ۵/٩ مانند یک مدیرعامل وظیفه شناس به سر کار رسیدم. لبخند

۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

 امروز می خوام یک کم غر بزنم. راستش نگرانی هایی که برای علی دارم و عقده هایی که به دلیل نرسیدن به آرزوهای خودم توی دلم انباشته شده، یه دفعه دیروز سرباز کرد.

شاید بهتره اول از خودم بگم. اینکه توی مدرسه همیشه شاگرد اول بودم. بعد هم رفتم مدرسه تیزهوشان و دانشگاه هم که بهترین رشته و دانشگاه قبول شدم. خانواده ام به درس خیلی اهمیت می دادند. اما نمی دونم برای ازدواج چرا اینقدر عجله داشتند. سال دوم دانشگاه بودم که ازدواج کردم. با کسی که شاید اوایل اصلا علاقه ای بهش نداشتم و الان از ته دل دوستش دارم. مشکلات زندگیمون خیلی زیاد بود. هم از نظر عاطفی و هم از نظر مالی. اما خوب چون هردومون خیلی جوون بودیم تونستیم با پشتکار و جدیت همه رو پشت سر بذاریم. راستش از این جهات اصلا ناراحت نیستم که زود ازدواج کردم.

اما یه کمبود رو هنوز توی زندگیم حس می کنم. همیشه توی تصوراتم بود که درسم رو تا دکترا ادامه میدم و همش دنبال کارهای تحقیقاتی و علمی هستم. که البته با تلاشهای بسیار خودم فقط تونستم فوق لیسانس بگیرم و به علت مسئولیت خانواده و زندگی و بچه ها، به یه کار علمی در حدی که وقتم رو بیشتر از ساعت اداری نگیره بسنده کنم. راستش حتی الان از این هم ناراضی نیستم.

اما تمام اینها موجب شده که همه آرزوها و آمال خودم رو در پسرهام دنبال کنم. پیش خودم میگم حداقل اونها این همه مشکل که من داشتم رو نخواهند داشت و حداقل مسئولیت بچه هاشون با خودشون نیست و دستشون بازتره.

راستش تمام روحیات و خلق و خوی خودم رو توی علی می بینم. همون طور مثل من دنبال درس و علاقه مند به حل مسائل ریاضی پیچیده و .... و همین ها موجب میشه که من بیشتر تشویقش کنم تا دنبال درس باشه و البته امسال که چهارم دبستانه خیلی تمایل داشتم که به کلاس تیزهوشان بره.

حالا میرسیم به طرف دیگر قضیه که همسرم هست. ایشون البته با درس مخالف نیستند، اما میگه که نباید خیلی هم بچه رو با درس سرگرم کرد. همسرم یک مدرسه غیر انتفاعی دارند که البته مدرسه بدی نیست اما خوب خیلی هم تاپ نیست. مدرسه شون از راهنمایی تا پیش دانشگاهی داره. میگه که می خوام علی رو ببرم اونجا و لازم نیست اینقدر درس بخونه و کلاس آمادگی تیزهوشان بره و.... اصلا من با این نوع مدارس مخالفم....

دیشب کمی در این مورد صحبت کردیم و آقای پدر با این جمله که دیگه در این مورد صحبت نکن بحث رو تموم کرد.

احساس می کنم تمام امید زندگی  به آینده رو از دست دادم. می دونم که اشتباهه که آدم تمام چیزهایی رو که خودش بهش نرسیده از فرزندش بخواد. اما همش این نیست. من احساس می کنم با این کار به علی خیانت کردیم. علی در زمینه های ریاضی و کامپیوتر خیلی با استعداد و با هوشه. به راحتی راه حل هایی برای مسائل ریاضی پیدا می کنه که من به ذهنم نمی رسه. دلم نمی خواد استعدادش توی مدارس معمولی تلف بشه. از یه طرف هم حوصله جر و بحث با همسرم رو هم ندارم.

راستش خیلی دلم گرفته. من که همه رو به خدا واگذار کردم خودش بهترین راه رو پیش روی ما بذاره. البته تا حالا هم خدا هیچ وقت منو رها نکرده و همیشه دستم رو گرفته. خدایا خودت کمکمون کن.

۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

از اول مهر برنامه زمانی ما خیلی تغییر کرده. صبح ساعت پنج و نیم از خواب بلند میشم. اول که نماز می خونم و بعد باید کارهای حسین رو انجام بدم که ساعت شش و نیم با باباش برن مهد کودک. بعد از رفتن حسین و آقای پدر، علی رو بیدار می کنم و ساعت ٧ هم سرویس میاد دنبال علی و میره مدرسه. من می مونم و یک وقت اضافی. آخه باید ساعت هشت و نیم اداره باشم و فاصله تا اداراه هم حدود نیم ساعته. یعنی یک ساعت وقت دارم فقط برای خودم. با یه آزامشی که شاید وقتهای دیگه روز دیگه پیدا نشه. هیچ کس خونه نیست و فارغ از هر سر و صدایی و خرابکاری حسین می تونم هر کار بخوام بکنم. راستش این زمان رو به دو تا نیم ساعت تقسیم کردم. نیم ساعت مربوط به کارهای عقب مونده خونه که مواقع دیگه نمیشه انجامش داد و نیم ساعت هم برای پیاده روی. راستش از اول مهر به بعد یه مسیری از خانه تا ادارا رو پیاده میرم که حدود ٣۵ تا ۴٠ دقیقه میشه. مسیرش هم جاییه که الحمدلله هوای خوبی داره و آلودگیش خیلی کمه. روزهای اول خیلی سخت بود و همه تنم درد می گرفت . اما الان خیلی خوبه . روحیه ام هم خیلی بهتر شده. علاوه بر اون، ضعف و خستگی عمومی که همیشه داشتم هم کمتر شده.

اما نیم ساعت اول، امروز اون نیم نیم ساعت رو تخصیص دادم به گلدون ها. یه چندتایی گلدون داریم که اگر خیلی همت کنم فقط بهشون آب می دم. اما امروز به همشون کود مخصوص همره با مواد معدنی دادم. برگهای خرابشون رو کندم، کلی ازشون قلمه زدم. دکوراسیون قرارگیری گلدونها رو عوض کردم و ... کلی از نظر روحی شارژ شدم. فکر کنم برگردم خونه همه گلها دوپینگ کرده باشن و رشدشون چند برابر شده باشه.!!!!!!

برای نیم ساعت روزهای بعدی هم خیلی برنامه دارم، تا ببینم کدومشون قابل اجرا هست ... 

۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

با سلام

باز هم رفتن و برگشتم خیلی طول کشید.

خوب بالاخره ماه رمضون بود و سرمون شلوغ تر از قبل.

از حسین شروع می کنم: حسین حدودا از 15 شهریور میره مهدکودک. راستش در مورد اینکه چه مهدی بره و رفت و آمدش با کی باشه خیلی نگرانی داشتم. محل کارمون یه مهد داره که البته یه مقداری شلوغه و هر کلاسی حدود 20 نفر هستند. قبلا که علی رو میاوردم اینجا غیر از مربی هر کلاسی یه کمک مربی داشت و چند نفر هم خدماتی بودند که بچه ها رو دستشویی می بردند و ... اما بعد از اینکه مهد خصوصی شد، هر کلاسی فقط یه مربی داره و تعداد نیروهای خدماتیش هم کم شده. غیر از اون قبلا ما سرویس رفت و برگشت داشتیم و من راحت علی رو با خودم می بردم و میاوردم. اما الان دیگه سرویس نداریم. بنابراین به فکر افتادیم که جای دیگه ای بذاریمش. دو تا گزینه وجود داشت یا باید نزدیک خونه میذاشتیمش یا نزدیک محل کار آقای پدر. با توجه به اینکه ما یه ماشین داریم و محل کار همسری هم دورتره و همیشه با ماشین میره، تصمیم گرفتیم که حسین رو هم با خودش ببره و بیاره.

خلاصه افتادیم به دور گشتن برای پیدا کردن مهد خوب . مهد ها که الان فقط دنبال چیزهایی هستند که بگن ما خیلی کار می کنیم. انواع و اقسام کلاسها و دو زبانه و سه زبانه بودن مهدو..... یعنی واقعا فقط بچه رو خسته می کنند. راستش دنبال جایی بودم که مهارتهای تربیتی، فرهنگی و روانشناسی رو در بچه تقویت کنه. وگرنه که فرصت برای آموزش زبان انگلیسی و فرانسه و کاراته و .و.. حالا حالا هست. اما اگه بچه کم رو و بدون اعتماد به نفس بار بیاد یا با مسائل فرهنگی و اجتماعی و مذهبی خودش بیگانه باشه، دیگه قابل جبران نیست.

یادمه یه مهد رفتیم، خانم مدیرش توی یه اتاق ایزوله که فقط بچه ها رو از طریق دوربین مداربسته توی تلویزیون می دید، می گفت که ما از دوسالگی انگلیسی رو شروع می کنیم ، از سه سالگی فرانسه. من هم مونده بودم بچه ای که قراره اینجا بزرگ بشه و بعدش هم زمان مدرسه واقعا وقت کافی برای دنبال کردن هر دو زبان نداره و تازه با آموزش های نیم بندی که اینها توی مهد دارند ( فقط کلمه ها رو با بچه ها کار می کنند و مثلا بهش عکس گربه رو نشون میدن بچه میگه کت و بعد هم در حد چند جمله محاوره ای ساده با لحجه غلیظ فارسی ) خلاصه من که غیر این ندیدم و تبلیغاتشون در حد حرفه.

بعد کلی گشتن، یه مهد رو یکی از همکارام که منزلش اون حوالیه، معرفی کرد. رفتیم یه سر زدیم. یه مهد جمع و جور که به جای ادعاهای آنچنانی، واقعا از ته دل بچه ها رو دوست داشتند و براشون وقت می ذاشتند. البته اینجا هم آموزش زبان رو از سه سالگی دارند. همین طور کلاسهای دیگه مثل ارف و کاراته و شنا ... . اما اینها رو دلیل افتخار به مهدشون نمی دونستند. بلکه ارتباط صحیح و موثر با کودکان، بازی های کودکانه و ... را برای بچه ها مفید می دونستند. چیزی که حسین رو جذب کرد این بود که توی خود کلاسشون تاب و سرسره داشتند که بچه ها هر وقت می خواستند می تونستند سوار بشن و چند تا ماشین بزرگ که بچه ها بعد کلاس آموزشی سوار می شدند و توی سالن مهد جولان می دادند.

 خلاصه ما این مهد رو انتخاب کردیم. البته کمی به محل کار همسرم دوره و صبح ها باید زودتر از خونه راه بیفته. اما خودمونیم کلی کار من کم شد. حسین تا حالا که خیلی از مهدش راضیه و میاد کلی تعریف میکنه.  

راستی از حدود دو و نیم سالگی کم کم باهوش خوندن رو با کارتهای آموزشی شروع می کنند. طوری که در زمان آمادگی می تونند کم کم بخونند. و البته آمادگیشون به سبک دارالقرآن هست و روخوانی قرآن و حفظ تعدادی سوره رو یاد می گیرند. 

البته باید دید تا اون موقع که حسین آمادگی بره ، آقای پدر طاقت میاره که حسین رو با خودش ببره یا نه

حالا میرسیم به علی آرا که امسال رفت کلاس چهارم. روز اول مهر من و علی با هم رفتیم مدرسه شود. چون روز اول هنوز سرویس ها راه نیفتاده بود. راستش حال و هوای اول مهر رو هنوز هم خیلی دوست دارم. توی حیاط مدرسه شون که رفتیم و اون همه دانش آموز رو دیدیم، من بیشتر از علی ذوق زده شدم. وایسادم تا مدیرشون صحبت کرد و بعد هم کلاس بندی شدند.

علی این چند روزه تا میرسه خونه درسهاش رو می نویسه و کیفش رو هم جمع می کنه و بعد میره سراغ کارهای دیگه. امیدوارم همین طوری بمونه.

خبر دیگه اینکه روز عید فطر رفتیم یه سرویس تخت و کمد و میزکامپیوتر و دراور برای اتاق علی و حسین خریدیم. آخه این مدت حسین تخت نداشت و اتاق ما می خوابید. علی هم دیگه تختش قدیمی شده بود. اول می خواستیم تخت دوطبقه بخریم، اما احساس کردیم امنیتش کمتره. برای همین از این تخت های میهماندار خریدیم که زیرش یه کشو داره و اون هم تخت میشه.

حسین و علی خیلی ذوق زده شدند و حسین هم همون اول گفت من بالا می خوابم. الحمدلله دیگه بعد از اون دوتاشون توی اتاق خودشون می خوابند و کلی مستقل شدند.

در مورد خودم هم که یه مدتیه تصمیم گرفتم رژیم بگیرم. البته ماه رمضون یه کم شل گرفتم، اما به هر حال از روند کارم راضیم. امیدوارم خسته نشم و ادامه بدم.

دیگه الان چیزی یادم نمیاد البته این مدت اتفاقهای زیادی افتاده که چون دیر به دیر می نویسم نمی تونم به همش اشاره کنم. امیدوارم تنبلیم رو کنار بذارم و دفعه بعد زودتر بیا.

فعلا خداحافظ.

۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

سلام

بعد از یه تاخیر طولانی مدت دوباره اومدم. انگار آدم یه مدت که نمی نویسه دیگه دستش به نوشتن نمیره. البته راستش کلا حوصله م هم کم شده.

زندگی داره روال روزمره ش رو طی می کنه. علی همچنان به کلاس تابستونی میره. حسین هم همچنان هر روز خونه مامانمه و من هم همچنان هر روز میام اداره. همه چیز مثل قبل....

راستی مسافرت شمال رفتیم. اولش قرار بود با مامنم و بابام و داداشم بریم. اما کم کم تعداد اضافه شد و خواهرهام هم اومدند. یه جا از طرف اداره داده بودند که رفتیم اونجا. مسافرت خوبی بود. مخصوصا برای بچه ها که حسابی انرژی هاشون رو تخلیه کردند. حسین که هنوز هم هر روز با مامانم دریا بازی می کنه و خاطره سفر از یادش نرفته.

حسین دوست داره که بشینیم و براش کتاب بخونیم. دیروز که براش کتاب می خوندم بعدش خودش کتاب رو برداشت و از روی عکس هاش کتاب رو برام تعریف کرد که حسابی ذوق زده شدم.

بازی جدیدش هم اینه که میگه مثلا تو حسینی منم مامانم. بعد با هم بازی می کنیم. منو میبره خونه مامان جون، برام غذا درست می کنه، برام سی دی میزاره، تازه میگه بیا بریم جیش کنیم جیشت نریزه....

باید دیگه کمک کم حسین رو بذاریم مهد. چون توی ماه رمضون مامانم هر روز خونه شون کلاس داره و نمی تونه حسین رو نگه داره. حالا دنبال مهد می گردیم. راستش هنوز نمی دونم نزدیک خونه مون بذارم یا نزدیک اداره یا حتی نزدیک محل کار آقای پدر.... حسابی کلافه شدم سر این موضوع. امیدوارم خدا خودش کمک کنه و یه راه حل خوب جلوی پامون بذاره.

خونه ای که توش نشستیم رو برای یه سال دیگه تمدید کردیم. با اینکه امسال اجاره ها بالا نرفته بود، صاحبخونه اجاره رو زیاد کرد. خونه خودمون رو هم که اجاره دادیم رو هم قرار دادش رو تمدید کردیم. البته ما صاحبخونه های خوبی هستیم و اجاره رو زیاد نکردیم.

یه تصمیم گیری جدی هم باید توی زندگیمون انجام بدیم که امیدوارم خدا خودش راه درست رو جلوی پامون بذاره.      

۱۳۸۸/٥/٢٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

بالاخره بعد از یه مدت طولانی طلسم شکسته شد و دوباره اومدم تا بنویسم. راستش این مدت هم از نظر کاری سرم خیلی شلوغ بود، هم اینکه اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم.

تو این مدت خیلی اتفاق های مهمی افتاد که شاید یکی از دلایل من برای ننوشتن هم همین بود.

اما به هر حال میریم سراغ خودمون. علی امتحانهای پایان ترمش رو با موفقیت تموم کرد. کارنامه ش رو هم گرفت که الحمدلله همه نمره هاش بیست بود و مارو مثل همیسه سربلند کرد.

از اول تیر هم سه روز در هفته کلاس های ورزشی میره. یک سری کلاسهای ورزشی توی مجتمع ورزشی ما برای فرزندان کارکنان گذاشتند که علی رو هم همین جا آوردیم. کلاس فوتسال و بسکتبال و شنا میره. ظاهرا که خیلی راضیه و برای رفتن به کلاسها لحظه شماری می کنه.

هفته پیش دوشنبه تولد حضرت علی و روز پدر بود و تعطیل بود. بعدش هم که دو روز رو برای آلودگی هوا تعطیل کردند و علی هفته پیش دو روز کلاس نرفته بود و مدام منتظر بود تا شنبه بشه و دوباره بیاد کلاس.  

راستی دیروز هم آقای پدر نتونست بیاد دنبال علی تا ببردش خونه ( چون معمولا کلاسشون یک تموم میشه و علی با باباش میرند خونه ) من علی رو آوردم اداره. البته با کلی مشکلات چون اینجا اجازه نمی دند بچه ها رو بیاریم تو و باید با هزار جا هماهنگ کنیم. اما به هر حال آوردمش و حسابی بهش خوش گذشت. با کامپیوتر یه سری بازی های ریاضی کرد و.. ( فکر کنم پیش خودش میگه خوش به حال مامان میاد اینجا همش بازی می کنه )

حسین هم حسابی آقا شده و در حال شیرین زبونی و البته لجبازی های خاص خودش است.

چند روز پیش داشت از پله های خونه مادربزرگش بالا می رفت ( یه سری پله توی حیاط دارند که به پشت بام می رسه و خیلی خطرناکه )  بهش گففتم حسین جان بیا پایین خطر ناکه.

حسین هم همونطور که داشت بالا می رفت برگشت و دستش رو زد به کمرش و گفت " ای بابا آخه من از دست شما چی کار کنم " بعد هم دوباره پله ها رو گرفت و رفت بالا.

یه ظرف هم داشتیم که قبلا توش ماهی گذاشته بودیم. یه دفعه ظرف رو به من نشون داد و گفت مامان این تو ماهی بخر بذار. گفتم باشه.

فرداش توی ظرفه چیزی ریخته بودم. آورده بهم نشون میده می گه " نگفتی این تو ماهی میاری؟ نگفتی؟"

راستی جمعه تولد علی آقا بود و نه سالش تموم شد. حالا دیگه پسرم رفته توی ده سال و حسابی آقا شده. پنج شنبه براش تولد گرفتیم و عمه های علی و مامان بزرگش هم اومدند و حسابی خوش گذشت.

تا یادم نرفته بگم که یه پلنگ صورتی خوشگل هم برای حسین خریدیم. یعنی خودش دم یه مغازه وایساد و گفت که " باید اینو بخریم بیاریم" از جاش هم جم نخورد تا ما بالاخره تسلیم شدیم.

یه سی دی گارفیلد ٢ هم براش خریدیم که خیلی دوست داره و مدام در حال دیدنشه.

برای علی هم یه پازل ١۵٠٠ تیکه خریدیم که بیشتر از علی من ازش استقبال کردم و توی خونه حسابی مشغول درست کردنشم.

شاید آخر هفته هم یه سر بریم شمال.

۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

علی در حال درس خواندن برای امتحانات پایان ترمه. فردا آخرین امتحان شفاهی رو میده و سه امتحان کتبی هم دارند که یکیش پنج شنبه این هفته و دوتاش هم هفته بعده. امیدوارم که امتحاناتش رو خوب بده.

هفته پیش به اصرار علی رفتیم نمایشگاه کتاب. حدود چهار پنج ساعتی اونجا بودیم اما همش در حال گشت زنی در غرفه کودک نوجوان و جای دیگه رو ندیدیم. اما کتابهای خوبی برای حسین و علی خریدیم. علی که مدام سراغ کتابهاش میره تا اونها رو بخونه. اما ازش خواستم تا تموم شدن امتحانات پایان ترم صبر کنه. البته گاهی که درسهاش تموم میشه یه گریزی به کتابهاش میزنه.

حسین هم که حسابی شیطون شده و لجبازی می کنه. عاشق سی دی دیدن شده. گارفیلد و شرک رو خیلی دوست داره . البته پلنگ صورتی و تام و جری رو هم زیاد میبینه.

مکالمه بین علی و حسین:

علی: حسین بگو "بزغاله"

حسین: "غزغاله"

علی : بگو:"بز"

حسین: "بز"

علی: بگو "غاله"

حسین:"غاله"

علی: حالا بگو "بزغاله"

حسین:"غزغاله"

واین مکالمه همین طور ادامه داره تا اینکه حسین میگه: " باشه فمدیم" یعتی فهمیدم.

 

۱۳۸۸/٢/٢٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها:

امروز علی اولین امتحان پایان ترمش رو داد. امتحان اجتماعی. دیشب همه ش در حال درس پرسیدن بودم. راستش در طول سال من وقت نمی کنم از علی درس بپرسم حتی دیکته هاش رو خودش می نویسه. فقط موقع امتحانها براش وقت می ذارم. اما خدا رو شکر خودش خودکاره و درسها رو خوب می خونه.

دیروز تلفن کرده بودم خونه مامانم. حسین گوشی رو برداشته پشت سرهم حرف میزنه نصف حرفهاش رو هم نمی فهمم. وسطش هم میگه :"گوشی" بعد میره یه دور میچرخه و دوباره شروع به حرف زدن می کنه. البته در این فاصله به هیچ کس اجازه نمی ده با تلفن حرف بزنه.

پنج شنبه هفته پیش با حسین رفتیم پارک. حسین عاشق پارک و بازی کردن با بچه هاس. موقع برگشتن با هزار ترفند راضیش کردم که بیاد خونه چون علی میومد خونه و پشت در میموند. به نزدیکی خونه که رسیدیم یه پسر دبستانی رو دید که داره با توپش بازی می کنه. رفته به پسره میگه بیا بازی.  جالبه که پسره هم استقبال کرد و کلی تا اومدن علی با هم بازی کردند. بعد هم که دیگه نمی خواست بیاد خونه و میگفت برم توپ بازی

۱۳۸۸/٢/٢٠ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مامان خانمی نظرات ()
تگ ها: